1027- اعتماد!

یه اشنایی داریم امریکا زندگی میکنه.

وقتی میخواستیم باهاش ارتباط بگیریم اصرار میکرد با اسکایپ باشه و ترجیحا تلگرامی نباشه!

وقتی ازش پرسیدیم تلکرام به این خوبی چرا ما رو مجبور میکنی بریم سراغ اسکایپ که انقد دردسر داره؟

گفت اینجا استفاده از تلکرام رو ممنوع اعلام کردند و کفتند نرم افزار جاسوسیه. برا همین مردم هم سراغش نمیرن و عمومیت نداره!!

یعنی من تو کف حسن اعتماد مردم به دولتشون موندم که چنان اعتماد دارند که وقتی میگه خوب نیست استفاده نکنید، نمیکنند! لازم نیست بگیر و ببند و فیلتر و اینا راه بندازند!

قربون حکومت کشور خودمون که کافیه به مردم بگن فلان کار رو تکنید باقیشو دیگه خودتون میدونید... !!!


منبع این نوشته : منبع
مردم

1026 - هدیه

دیروز رفتم یه شرکتی برای مصاحبه

دنبال کار پاره وقتم و شرایط کاری این شرکت از همه لحاظ عالی بود به جز حقوقش

هم اونا منو میخوان و هم من کاری رو که توصیف کردند دوست دارم اما سر پرداخت به توافق نرسیدیم.. اخر سر پیشنهاد داد دو هفته ازمایشی با هم کار کنیم بعد اگر شرایط اوکی بود با هم صحبت کنیم.

موقع خداحافظی گفت یه لحظه صبر کن، رفت تو اتاقش و با یه دستمال تو دستش برگشت. دستمال رو جلوی من باز کرد و گذاشت رو میز. یه سنگ مرمری تراش خورده خیلی صیقلی خوشگلی وسط دستمال بود.

گفت ما یه پروژه داشتیم کربلا برای حرم امام حسین انجام میدادیم. سنگ حرم امام حسین رو موقع تعویض میشکنن تیکه های کوجیک میکنن و نگین میکنن هدیه میدن. یسری که ما رفتیم بهمون هدیه دادن این نگین ها رو.

با حسرت گفتم واقعااا؟؟ این سنگ حرم امام حسینه یعنی؟؟؟ چه زیباست.. چه حوبه .. خوشبحالتون... 

نگین رو کذاشت جلوی من و گفت بله. این هم گویا قسمت شما بوده!! 

با تعجب کفتم این رو به من هدیه میدین یعنی؟؟؟

گفت خیر. هدیه نیست. قسمت شماست! خیر باشه براتون انشالله.

واااای اگر بدونید چه ذوقی کردم


حالا دنبال یه نقره ساز مطمین میگردم که بهش بدم یه انگشتر خوشگل بسازه. هر چند نگینش چون بزرگه انگشتر بزرگی هم میشه ولی خوشگله. ارامش خاصی بهم میده وقتی دستم میگیرمش.

شاید هم هدیه دادم به مامان.. چون وقتی بهش گفتم چنین هدیه ای گرفتم از خوشحالی پشت تلفن بغض کرد...


امشب به این نگین نگاه میکردم و در مورد همکاری با اون شرکت فکر میکردم... به اینکه چی شد من به این شرکت دعوت شدم و اینکه چقدر دودلم سر همکاری با اینکه کارش و محیطش خیلی خوبه ولی واقعا حقوقش کمه! هر چند من خدا رو شکر نیاز مالی ندارم و این رو همون لحظه اول بهشون گفتم که فکر نکنند من برای پول دراوردن کار میکنم. از طرفی هم خب دوست ندارم ارزش خودم رو بیارم پایین.. 

ولی میگم شاید این هدیه پیامی برای من داره که من باید بهش فکر کنم! 

نظر شما چیه؟


 



منبع این نوشته : منبع
هدیه ,نگین ,اینکه ,گفتم ,دستمال ,شرکت ,امام حسین

1020 - چرا؟

برای چی میخوای طلاق بگیری؟ 

- دوستش ندارم!

چرا؟ کاری کرده؟ عیبی داره که باعث شده دیگه دوستش نداشته باشی؟ 

- نه! اتفاقا خیلی پاک و خوب و مهربونه. ولی من از همون اولش هم دوستش نداشتم! 

پس چرا گذاشتی تا الان؟ بعد 5 سال؟ 

- سکوت...

اون چی؟ 

- دوستم داره.. 




منبع این نوشته : منبع
دوستش

1015 - محبت

داشته شاخه هایی که گذاشته بودم ریشه بزنند و نگاه میکردم و قربون صدقه شون میرفتم..

یهو همسر گفت با من بودی؟

گفتم خیر داشتم با گلهام حرف میزدم!

یه آهی میکشه و میگه آخه هیچوقت با من انقدر محبت امیز حرف نمیزنی!!! تعجب کردم!! 

 کفتم غلط کردی!!

میگه ببین! همیشه با من همینجوری حرف میزنی!

 :))))))))))


منبع این نوشته : منبع

1028 - بند "پ"

دور و برم رو که نگاه میکنم اکثر همسن و سالام که الان به جایی رسیدن رو میبینم از بند مقدس "پ" جهت رسیدن به این جایگاه استفاده کردند: 

یعنی یا پارتی داشتند. 

یا پاچه خواری بلدن! 

من نه دوستم دارم از پارتی استفاده کنم و نه دوست دارم برای رفتن به یک پله بالاتر مرید کسی بشم! 

اینجوریه که الان همینطوری یه ادم معمولی ام مثل همه ادمهای معمولی دیگه! 

انگیزه هیچ تلاشی هم ندارم! 




منبع این نوشته : منبع

1021 - یه روز تعطیل

امتحان داشتم

خیلی سخت بود امیدی به قبولی ندارم!

بیخیالم برام مهم نیست 

خیلی کار دارم باید برای جلسه فردا مطلب اماده کنم، چقدم سخته!

یکم به سر و وضع خونه برسم، از اینکه خونه همش یه شکل باشه بدم میاد همش باید به یه جایی ور برم و یه تغییراتی بدم. امروز نوبت اشپزخونه س.

عصر باید بدم خرید یک لیست درااااز نوشتم که باید بخرم.

آی فیلم داره فیلم سینمایی خداحافظی طولانی رو پخش میکنه

 تو فیلم رعد و برق میزنه و بارون میاد.

خدایا یعنی امسال نمیخوای ما رنگ بارون رو ببینیم؟ یعنی  ما انقدر بدیم؟

دلم برای هوای ابری و بارون تنگ شده


منبع این نوشته : منبع
بارون ,فیلم

1030- بچه

امروز رفتم به دیدن دختری همنام خودم، البته دیگه دختر سابق نیست و دو هفته ایست که مادر شده و همین بهانه ای شد که برم ببینمش.. 

یه پسر کوچولو با چشمای درشت و کله ای پر از موهای بلند و مشکی!

تو بغلم گرفته بودمش و باهاش حرف میزدم و اونم زل زل منو نگاه میکرد و گاهی زبونشو درمیاورد و دست و پایی تکون میداد!

هیچوقت تا الان به این اندازه هوس مادر شدن نکرده بودم!

انگار حسرتی به دلم مونده باشه که من هم دلم بچه میخواد و در کسری از ثانیه تمام لحظات بارداری و زایمان از ذهنم گذشت .. و چقدر تصورش برام شیزین بود!

ولی امان از این ترس لعنتی .. فکرهای منفی و ترسهایی که از اینده دارم!

 ترس از اینکه مبادا اتفاقی برای بچه م بیفته:

نکنه تو دوره بارداری نتونم مواظب خودم باشم و بجه م آسیب ببینه؟

نکنه بچه م مریض بشه؟ نکنه تصادف کنه؟ نکنه بدزدنش؟ 

اصلا اینا هیچی 

نکنه خودم بمیرم بچه م بی مادر بمونه؟

نکنه....؟ نکنه...؟

و اینا شوخی نیست!

من بخاطر تمام این دلایل از بچه دار شدن میترسم!


منبع این نوشته : منبع
نکنه ,مادر

1029 - افتخار به فرار مغزها!

رفته بودم دانشکده، 

داشتیم با مدیر گروه و اساتید تو راهرو کل کل میکردم که چرا نمیام دانشگاه و مثل بقیه دانشجوها تو دانشکده پلاس نیستم، در این حین یکی از همکلاسی های دوران ارشدم از پله ها اومد پایین و اومد طرف ما با اساتید خداحافظی کنه، مدیر گروهمون با لبخندی سرشار از غرور و با نگاه عاقل اندر سفیه رو به من کرد و گفت اقای ... هفته بعد عازم کانادا هستند!! 

منم با خوشحالی گفتم جدی؟ مهندس کارت درست شد پس؟.. 

و مدیر محترم همچنان ادامه داد بله.. ایشون هفته بعد داره میره.. مهندس فلانی هم دنبال کارشه بره استرالیا.. فلانی پارسال رفت ملبورن، خانم م که الان سه ساله کاناداست.. خانم ع و همسرش هلندند، خانم فلانی و فلانی هم که الان استاد شدند تو استرالیا.. فلانی هم که الان ده ساله امریکاست.. اقای فلان هم که المانه.. فلانی هم که پارسال برای امریکا پذیرش گرفت.. 

و با همان لبخند مغرورانه ادامه داد بچه های ما خیلی خوب تونستند جای خودشون رو باز کنند و همه تونستند از دانشگاههای خیلی خوب پذیرش بگیرند! 

و مدام هم زیر چشمی به من نگاه میکرد که عاره! یاد بگیر!!

خواستم بهش بگم اخه مدیر جان! 

بچه ها هر کدوم هر جای دنیا رفتند شما و سایر اساتید محترم رو سَ نَ نَ ؟! 

مگه از برکات حضور شماهاست که اونا تونستند برن خارح؟ 

البته فکرش رو که میکنم میبینم بعله دقیقا از برکات حضور ایشوناست که بچه های تحصل کرده و با استعداد ما مجبورن برن از اینجا چون تا وقتی اینجا هستند کسی براشون تره هم خورد نمیکنه! ولی به محضی که پذیرش میگیرن میرن میشن مغز برتر و فرار مغزها و ...!! 

میخواستم بهشون بگم شما دقیقا چه نقشی داشتید در حمایت از این بچه ها ؟ کاری براشون کردین؟ جایی جذبشون کردین؟ جایی بهشون بها دادین؟ وقتی شبانه روز براتون کار میکردن ایا به نیازهاشون توجهی کردین که الان باافتخار از جذبشون تو دانشگاههای برتر دنیا حرف میزنین؟! 

خواستم بهش بگم دکتر شما الان باید به حال خودت و مملکتت گریه کنی که نصف فارغ التحصیلای این دانشکده از اینجا رفتند! اوناییم که نرفتند فکر نکنن نتونستند برن! بلکه نخواستند یا مثل من پاشون جایی گیره که نمیتونند برن! اگر نه همه خیلی خوب میدونند که امثال ما رو دانشگاههای تراز اول با کله میگیرن لازم هم نیست کسی بیاد این وسط کلاس رفتن ما رو بذاره! 

خواستم بهش بگم دکتر من هم خیلی دلم میخواد برم .. اگر هم میبینی که الان دل به درس و دانشگاه نمیدم بخاطر اینکه اینجا و شما ها رو در حد خودم نمیبینم که بخوام براش وقت بذارم! وقتم با ارزش تر از اینیه که بخوام برای خوشایند امثال شما تلفش کنم! 

خواستم خیلی حرفها رو بهش بزنم ولی حیف که دکتر فورا خداحافظی کرد و رفت جلسه! :/ 




منبع این نوشته : منبع
الان ,فلانی ,خیلی ,خواستم ,مدیر ,جایی ,کردین؟ جایی ,فرار مغزها ,برکات حضور ,استرالیا فلانی

1017 - موبایل!

خیلی از موبایلم بدم میاد نمیدونم چرا! 

متنفرم ازش! 

وقتی زنگ میخوره و مجبورم جواب بدم انگار میخوان منو اعدام کنند از بس زورم میاد!

کاش میشد موبایل نداشت اصلا 

خیلی دوست دارم موبایل نمیداشتم. اینطوری خیلی متعلق به خودت بودی ولی الان هر کی هر جا باشی پیدات میکنه و اگر هم جواب ندی کلی گله و شکایت که بهش زنگ میزنیم جواب نمیده. 

چرا هیکشی براش قابل قبول نیست که بعضی ادمها از تلفن بدشون میاد مثل من! 

مخصوصا از تماسهای زیادی هر روزه .. 

موبایلمو نمیتونم خاموش کنم چون خیلیا با من کار دارند و من هم متقابلا با اونا ! 

شاید شمارمو عوض کنم اینطوری شاید بهتر باشه! 

چوم! :/ 



پ.ن: این چوم چیه همه میگن؟؟ 



منبع این نوشته : منبع
موبایل ,جواب ,میاد ,خیلی

1019 - زلزله!

دیشب دوباره تهران لرزید. 

البته من اصلا متوجه نشدم! از بس غرق مطالعه بودم. اومدم تو تلگرام یه چرخ بزنم دیدم اوووه همه جا نوشته زلزلهههههه ! 

مینا که کرج زندگی میکرد داشت تو گروه زار میزد که خیلی وحشتناک بود و ما از خونه اومدیم بیرون تو پارکیم و .. 

نصف شب یهو صدای تپ تپ همسایه بالایی رو شنیدم که بدو دارن از ساختمون خارج میشن!! از پشت پنجره نگاه کردم، باد میومد، اعضای خانواده پتو زیر بغل و لباس و سبد و مواد خوراکی تو دست سوار ماشین شدند رفتند! 

باقی طبقات هم که چند روزی بود که نبودند! 

من بودم و همسر تو ساختمان 4 واحدی. 

همسر هم غرق خواب! 

استرس گرفته بودم که نکنه نصف شبی زلزله بیاد.. 

هی فکر میکردم خب چیکار کنم الان! پاشم ساک ببندم که اگر زلزله بیاد سریع در بریم؟ 

یا طلا و مدارک و سند و اینا رو جمع و جور کنم؟ 

خوراکی بردارم و آب؟

پتو؟ 

لباس؟ 

اگر بخوام اینطوری جمع کنم که یه کامیون باید وسیله بردارم!!! 

خوابم میومد ولی استرس نمیذاشت بخوابم.. 

اگر زلزله بیاد من باید چکار کنم؟ نمیرسم همسر رو بیدار کنم لباس بپوشیم بریم! با تاپ و رکابی هم که نمیشه پرید وسط خیابون تو این سرما! 

همه خونه رو برنداز کردم، خدا رو شکر چند نقطه امن داشتیم برای پناه گرفتن. 

تهدیدات جدی نبود اگر نه حتما وسیله برمیداشتم و همسر رو بیدار میکردم و مجبورش میکردم شب رو بیرون بخوابیم. 

خوبیش اینه رو به روی خونه یه فضای سبز بزرگه که جزو نقاط امن حساب میشه و ما اگر فرصت کنیم خودمون رو به در خونه برسونیم دیگه بقیه ش حله! 

تا صبح خودم رو مشغول درس کردم و مدام هی چک میکردم ببینم دیگه خبر جدید چیه. 

همش ترس زلزله رو داشتم که نکنه نتونیم خودمون رو نجات بدیم دیگه جنازمون رو هم پیدا نمیکنند تو این شلوغی و بل بشوی تهران . 

یادمه دفعه قبل که تهران لرزید من خونه نبودم یعنی تهران نبودم. 

به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که این همه وسیله و مدارک و اسنادی که تو خونه داریم چه بر سرشون میاد! همه هم نو و حتی نصفشون هنوز از تو کارتن هم در نیومده بودند! به لپتاپم فکر میکردم که اخرین لحظه وسط هال گذاشتمش و رفتیم.. به گلدونام که لب اوپن چیدم. به کاسه و قوری های جهیزیه مامانم که بهم هدیه داده بود و تو دکور چیده بودم!! به همه اینا فکر میکردم چون دیگه نگرانی از بابت جون خودم و دوستام نداشتم!! 

اما در عرض یک هفته که تو موقعیتش قرار گرفتم به تنها چیزی که فکر نمیکردم همینا بود! 

اصلا ثانیه ای فکر نکردم چه بر سر یخچال و تلویزیون و لپتاپ و مایکرو و اینا میاد! 


جان آدمی عزیز است!! 


پ.ن:

هر وقت صبحت زلزله تهران میشه هی میگم یه کیف بردارم ضروری ها رو اعم از اسناد و مدارک و کارت شناسایی و مواد غذایی رو بذارم توش دم دست باشه! به محض اینکه خطر رفع میشه منم فراموش میشه! 

الهی به خیر بگذره این سال... 



منبع این نوشته : منبع
میکردم ,خونه ,زلزله ,تهران ,میشه ,همسر ,زلزله بیاد ,تنها چیزی ,تهران لرزید

1024- نیو انقلاب!

جو گیر تر و در عین حال بی اراده تر از مردم ایران نمیشه پیدا کرد!

تو یه گروهی یکی سینه سپر کرده بود و فریاد آی نفس کش سر میداد که ملت بدویید بیاید بیرون و بریزید و شعار بدید و ... مدام هم پستهای کانال رفت نیوز رو فوروارد میکرد!!!

بهش گفتم تو که انقدر عاشقی چرا خودت نرفتی بیرون تو اغتشاشات شرکت کنی؟!

میگه بیرون بودم! الان اومدم شام بخورم برم!!

حقش نبود بزنم با خاک کوچه یکی بشه؟!

 


منبع این نوشته : منبع
بیرون

1018 - اثر محیط!

این دونه ها رو بیشتر از سه ماه بود کاشته بودم تو گلدون و گذاشته بودم پشت پنجره که نور بخورن، دریغ از یه تکون امیدوار کننده! 

چون این دونه ها نهایتا بعد یه هفته ریشه میزدند و رشد میکردن به سرعت ولی تو خونه من نه ریشه زدند نه رشد کردند و نه حتی خشک شدند! همونطوری بی حرکت بودند.. 

هوا که یکم سرد شد و میخواستم پرده ها رو کامل بکشم، جای این گلدونا رو هم عوض کردم که یوقت پرده بهشون گیر نکنه بیفتن این بود که اوردمشون تو اتاق و گذاشتم لبه کتابخونه که هم نور داشت و هم پایینش شوفاژ بود، 

بعد دو روز شد اینی که میبینید! 

به سرعت ریشه زد و سبز شد رشدش کاملا محسوسه و به چشم میاد که داره بزرگ میشه 

 و من چقدر اولش ذوق کردم و بعدش ناراحت که بیچاره رو چرا گذاشتم تو سرما که اینطوری بشه! چرا از اول نتونستم حدس بزنم شرایط رشدش مناسب نیست که هیچ حرکتی نمیکنه! 


پ.ن 

ما ادمهام همینیم! 

اگر تو موقعیت درستی که مناسبمون هست قرار نگیریم، نه پیشرفتی و نه حتی پسرفتی! نابود هم نمیشیم فقط درجا میزنیم! مثل اون 4 سالی که من تو اون دانشگاه کوفتی کار کردم، البته دو سال اولش خوب بود خیلی ولی دو سال دومش دیگه جای من نبود و من خیلی دیر فهمیدم!! 




منبع این نوشته : منبع
ریشه

1023 - مسئله این است!

تو گروه دانشگاه که حداقل درجه تحصیلی حاضرین در گروه دانشجوی کارشناسی ارشد هست، 

پستی گذاشتن حاوی نموار بودجه 97 به تفکیک استانها. چون رقم ها بزرگ بود اعداد صحیح رو نوشته بودند و زیرش کامنت کرده بودند به میلیون ریال! 

مثلا بودجه سمنان بود 7.887.661 میلیون ریال! 

بزرگواری این پست رو گذاشت و فرمود: 

به نظر میاد این ارقام واقعی نباشه! آخه مگه میشه بودجه سمنان هفتصد هزار تومن؟ خیلی کمه که؟

یکی دیگه اومده میگه اره! اصلا چکار میشه کرد با هفتصد هزار تومن! به نظر جدولش ساختگی میاد!!! 

نخواستم تو جمع اساتید و سایر دانشجوها ضایع بشه برای همین فقط نوشتم دقت کنید بودجه به میلیون ریال هست! بلکه متوجه بشه داره اشتباه میکنه.

نوشته بله برای همین میگم عجیبه.. باز اگر به تومن بود یه چیزی!! 

یهو یکی اومد پی وی گفت ببخشید این میلیون ریال که میگید یعنی چطوری؟ گفتم یعنی جلو هر عددی که تو نموداره یه 6 تا صفر بذار بودجه به دست میاد. بودجه سمنان هفتصد میلیارد تومنه نه هفتصد هزار تومن! :/// 

نوشته واااااااااااااااااااای واااقعاااا ؟؟ هفتصد میلیارد تومن که خیلی زیاااااده!!!! :// 


برگشتم به بحث دیدم گویا دوستان متوجه اشتباهشون شدند و سعی در ماله کشی دارند که خب ما با ارقام میلیاردی اشنایی نداریم و اونقدر پولدار نیستیم که بدونیم میلییون ریال یعنی چی!!  و هی هم شکلک خنده میذارن و به سوتی خودشون میخندن!! 


پ.ن: 

این دوستان کارشناسی ارشد یک رشته فنی هستند! 

پس فردا از همین جمع یکیشون هم بره یه وزارتخونه ای یه سمت بگیره برای کلی ایران کافیه! 

پس فردا همین جمع ارشد میرن درس میخونند میرن دکترا میگیرن و بعد مدعی میشن که ما انقدر درس خوندیم پس چرا ما بیکاریم و کار نیست! 

خب واقعا ادم چی باید بگه؟ 

واقعا تو دانشگاه های ما هیچی به هیشکی یاد نمیدن به جز چرندیات! 

کسی خودش بخواد یه چیزایی بفهمه میفهمه اگر نه که تا ابد نداند که نداند! 

به معنای واقعی برای اینده کشورم متاسف شدم با این دانشجوهاش! (دور از جون امثال خودم :| )

واسه همینه که اصلا من روم نمیشه بگم دارم دکترا میخونم! اصلا بگم درس نمیخونم خیلی کلاسش بالاتره!!! 




منبع این نوشته : منبع
بودجه ,هفتصد ,ریال ,تومن ,میلیون ,همین ,میلیون ریال ,هفتصد هزار ,بودجه سمنان ,برای همین ,هفتصد میلیارد ,بودجه سمنان هفتصد

1013 - یه شب سررررد

سرماخوردگی من افتان و خیزان ادامه داره! 

یه روز که فکر میکردم خیلی حالم خوبه پا شدم رفتم جلسه ساعت 6 تا 8! رسما یخ زدم.. هوا هم به شدت سرد و الوده بطوریکه همه فکر میکردن من دارم گریه میکنم. 

تو راه برگشت انقد حالم بد بود حس میکردم الان غش میکنم و هی هم میخواستم گلاب به روتون بالا بیارم!!!

به زور خودمو رسوندم خونه و خزیدم زیر دو تا پتو!

هی همسر گفت بیا چای بخور یا میوه بیارم یا فلان گفتم هیچی فقط پتو بیار دارم یخ میزنم! سه تا پتو رو خودم انداختم بازم سردم بود.. یکم گذشت دیدم دارم اتیش میگیرم پتوها رو زدم کنار .. بعد دو دیقه یخ میزدم.. سرم داغ بود پاهام یخ! پاهام میسوختند سرم یخ میکرد اصن یه وضعی!

دو سه ساعت همینطوری گذشت و هی اینور اونور شدم .. کم کم بدن دردم شروع شد.. یه بخشیش رو ربط میدادم به ضعف چون نه ناهار خورده بودم و نه شام! 

تب و لرز کردم.. بدنم به شدت درد میکرد .. یه لحظه حس کردم سرم از تنم جدا شده و اختیار دست و پام رو ندارم!

میخواستم بلند شم سرم رو نمیتونستم بلند کنم. دستام رو نمیتونستم حرکت بدم. انگشتام بی حرکت بودند و خشک اونقدر که حس میکردم اگر تکونشون بدم میشکنند! از این وضعیت خودم وحشت کرده بودم با اه و ناله من همسر بدو بدو اومد وضهیت من رو که دید وحشت کرد! 

وضعیت خیلی بدی بود حس میکردم فلج شدم که هیچ جامو نمیتونستم حرکت بدم.. سعی کردم از تخت بلند شم بتونم یکم راه برم ولی بی اختیار رو زمین کشیده میشدم!

به شدت ترسیده بودیم هر دو تامون منم فقط گریه میکردم و سعی میکردم حرف بزنم ولی نمیتونستم فقط صدا ازم درمیومد!!!

همسر کمک کرد منو برد کنار شوفاژ، پتو پیچید دورم و بخور رو روبروی صورتم گذاشت، فورا اب گذاشت بجوشه و به زور بهم چای میداد.. این وضعیت یکساعتی طول کشید و من همونطور نشسته کنار شوفاژ خوابم برد.. ساعت فکر کنم نزدیکای 3 صبح بود که متوجه شدم یکی داره سعی میکنه منو جابجا کنه ولی من بیحال تر از اونی بودم که بخوام چشامو باز کنم یا واکنشی نشون بدم!

صبح .. صبح که چه عرض کنم نزدیکای ظهر بیدار شدم.. یاد دست و پام افتادم فوری حرکتشون دادم دیدم اره اختیارشون رو دارم!

همسر رو صدا زدم ببینم میتونم حرف بزنم..

از جام بلند شدم و از تخت اومدم پایین حالم خوب بود. راه میرفتم .. حرف میزدم..

خدا رو شکر کردم

نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اینجودی شد ولی هر چه بود خیلی وحشتناک بود!


منبع این نوشته : منبع
میکردم ,نمیتونستم ,همسر ,وضعیت ,ساعت ,خیلی ,نمیتونستم حرکت